تبلیغات
كافه دندان پزشكان جوان
كافه دندان پزشكان جوان
مردی در مرغزار قدم میزد و به طبیعت می اندیشید،در راه به یک مزرعه ی کدو تنبل رسید.در گوشه ای از مزرعه یک درخت با شکوه بلوط قد بر افراشته بود.مرد زیر درخت نشست و در این اندیشه فرو رفت که چرا طبیعت بلوط های کوچک را بر روی شاخه های بزرگ قرار داده و کدو های بزرگ را بر روی بوته ای کوچک؟! با خود گفت- خدا هم با این خلقتش ،دست گل به اب داده! او باید بلوط های کوچک را بر روی بوته های کوچک قرار می داد و کدوهای بزرگ را بر روی شاخه های بزرگ! سپس زیر درخت بلوط دراز کشید تا چرتی بزند،دقایقی بعد یک بلوط بر روی دماغش افتاد و از خواب بیدارش کرد،و همانطور که دماغش را می مالید ،خندید و فکر کرد،و با خود گفت شاید حق با خدا باشد.
ارسال شده توسط سعید برزگر در ساعت 12:19 ق.ظ | نظرت شما ()

مترجم سایت